تبلیغات
سلول انفرادی
حبس ابد
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
سه شنبه 18 خرداد 1389-10:44 ق.ظ

بر خاک خیس مزار چنگ زدم زار زدم

به خانه که رسیدم

کس ندانست در کالبدم دل نیست دیگر

بغضم سست شد

با زانو شکستم

نشستم

سیلابی با اشک رفت

و..همچنان شکستم

تمام دلم را خاک کرده بودم

نگاه من خیره و ممتد بود

همگان حیران اشکهای بی اختیارم شدند

فضای خالی پر از بی کسی های درد مانده بود

 ناله ام زندگی را کشت

..............

...........

 سخت دلگیرم از این شهر

یکی اعصابمو تیغ میکشه !!

 



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
دوشنبه 4 آبان 1388-10:40 ق.ظ

 

تمام روز ها وشبهایم را یک نسخه جواب می دهد معنایش این است

 

وقتی سکوتم را نمی گویم

یعنی آنقدر حرفهایم حجیم است که .......

 

وقتی تمام حرفم سکوت است ..یعنی

 

جرعه ای آب می خواهم تا بغضم را فرو دهم ببلعم

تا کسی نداند چه میکشم رنگ اشکم را نبیند

تمام زندگی به یکباره شده بغض در گلو

قطره قطره اشک یخ زده

و

و....

و هیچ کس ندانست عمق ریشه ی درد های بی نشانم از کجا آب نخورده وتفتیده



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
دوشنبه 4 آبان 1388-10:39 ق.ظ

در دلم زندگی سیری می کند

 

 

با ادامه ماندن ناسازگاری می کند

 

 

 

چرا زندگی همه اش زندگی است؟!

 

 

راستی پنج شنبه ی تلخی در راه است  !

 

همین !



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
چهارشنبه 15 مهر 1388-10:53 ق.ظ

 

وقتی رنج هایت را مینگری   

دارو ندار خویش را مرور میکنی

جز تحملی ذلیل چیز دیگری به چشم نمی آید

ما زندان ذات خویشیم همه برای بیهوده بودن ها رقابتی سخت دارن وتو نگاه می کنی

این دویدن ها را

نظاره می کنی

حرفی برای گفتن نمانده  ومیروی

دنیا همچنان می رود

همین گونه

نوشته شده توسط :مستانه رجبی
دوشنبه 13 مهر 1388-08:03 ب.ظ

 

عدالت تنها قانونی است که برای همه است ولی برای هیچکس اجرا نمی شود .

به قرص ها نگاه می کنم گاهی به صندلی و طناب وگاهی به ارتفاع وگاهی هم به یک تیغ سرد ...هیچکدام چاره ی کار نیست دیگر اگر هم باشد دیر شده حتی چشمانم رمق

دیدن اینها را هم ندارد پاهایم توان رفتن به سمت آنها را ندارد واژه ی امید انگار در تمام لغت نامه ها پاک شده .

باز این تکرار تنفس زنده بودنم را هشدار می دهد باز این زندگی هست وباز هم هست هر آنچه هست باز همه هستند وهمه چیز خالی است دیگر خدا هم درقلب ما خالی است دیگر ماندن بی همه عادت لحظه ها شده .

دیگر انگار آخر دنیاست ودیگر انگار پایان همه چیز است از قانون بی رحم بودن واجبار زیستن بیزازم

اینجاپایان همه چیز است

پایان



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
دوشنبه 16 شهریور 1388-11:30 ق.ظ

به آخرین ایستگاه که میرسم  پیاده می شوم مه غلیظی در فضاست مثل روز تولدم می ماند مه آلود و ابری وپاییز....

 به زحمت جلوی پایم را میبینم  آخرین دود سیگارم را با ولع زیاد میبلعم ته مانده ی سیگار رابه همراه خشمم روی دسته ی نیمکت له می کنم . در عمق جوانی ام  نگاهی فرسوده به آینده دارم آینده ای که همراه با دود غلیظ سیگار در فضا بوی خفگی می دهد دلم به اندازه ی تمام دنیا گرفته می خواهم مثل کودکی وحشیانه بدون هیچ عذری بگریم از همه چیز خسته ام از هیاهوی شهر از عابرانی که هیچ کدامشان تو نیستی بغض میکنم به آینده می نگرم ..با درد های جاودانه و مبهمش وسکوتی تلخ که امیدی مرده در حنجره دارد ودر اشکهای منجمدم مانده عطشی بی ترحم حنجره ام را می فشرد تمام نگاهم در امتداد این درد هاست دردهی وحشی عریان که روحم را به کنج تنهایی کشانده حال میبینم مصلحت هستی بر آن است که من بغضی کهنه شوم در گلوی سکوت بغضی که اگر وا شد خون ببارد .

آه ای بغض وا نشده ی من که عزم جزم کرده ای سالهای بسیار بودنم را نظاره می کنی سالهای بی سر انجامم را روان بی سر وسامانم را ....

دوباره قدم بر می دارم وجودم نگاهم از این ارتفاع بلند به زمین سلام می کند وگامی بر می دارم .........نمی دانم عاقبت این نگاه فرسوده کجاست ؟

روزی....

 شاید فردا ...

پیکرم روی یک صندلی

 یک جفت چشم بی رمق

خیره به افقی بی هدف...

نوشته شده توسط :مستانه رجبی
شنبه 14 شهریور 1388-10:05 ب.ظ

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو


یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو


ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو


نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند


خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو


یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو


خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...

 

 

 



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
پنجشنبه 12 شهریور 1388-05:40 ب.ظ

خسته ......چه واژه ی آشنایی .....که با روحم رابطه ای دیرینه دارد زیر چتر شرم از خستگی گفتن واز دلتنگی باران گفتن مشکل است نمیدانم چرا خستگی را می فهمم بیش از آنچه که باید درک کنم خستگی در تماشایی که نگاه تحقیرانه را به تو هدیه می کند وخستگی در چشم معصومانه ی یک کودک سیاه چرده مرا می لرزاند شاید او را سالهاست می شناسم نمی دانم از کی واز کجا ولی سالهاست می شناسمش آرزوی فردا را در همان چشمانش می شود خواند ولی او هم مثل من شاید هیچ زیبایی برای فردا نداشته باشد او کوچک وروح بلندی دارد ومن بزرگ وروح کوچک میان ما فرق است می دانم اما آنچه روحش را بزرگ می کند وروح مرا کوچک چیست؟شاید یک وابستگی شاید ترس وحشت پرواز و......وشاید از نگاه آنکه به من هدیه می کند تحقیر را با تمام وجودش به سرا پایم گره می زند ومیگذرد من می مانم ویک دنیا شرم که باید بایستم نه به امید آن روز که فراموش کنم نه به امید آن روز که کسی بتواند مرا به جلو براند وریسمانی که مانندساقه ی تاک که پیچیده دور چوب مرا می رنجاند رها کند آن روز می رسد اما دیر آنگاه که دیگر نیستم وکسی جز سنگهای سرد وخاک بکر در جوار من خانه ندارند آن روز دور نیست صدای نرم گامهایش را می شنوم وحس می کنم تک تک تار های ریسمان پاره می شود ومن روزی خواهم رفت می خواهم برای روز ماتم خود بگریم از همین حالا شاید آن روز کسی برای گریستنم نباشد به یاد آن روز ها که استخوانم نمایان شد وکسی برای یک طرح بزرگ در آرامگاهم غوغا به پا می کند ومرا سر راه آنهایی میگذارد که هیچ نگاهی هدیه ام نمی کنند حتی تحقیرانه اش را دیگر کسی مرا نمی شناسد دلم می خواهد بگریم برای دیروزم  امروزم وفردایم

نوشته شده توسط :مستانه رجبی
چهارشنبه 11 شهریور 1388-06:06 ب.ظ

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است که لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه امروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روز های ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست 

قیصر امین پور 

 



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
یکشنبه 8 شهریور 1388-02:53 ب.ظ

 

بهترین اندیشه آن است که بتراود

 بهترین تراوش آن است که در قاف اندیشه ای بلند باشد

 بهترین اندیشه آن است که نظمی در پریشانی باشد ! 

ومن در سنگستان روح نا امیدم نعره ای یاس آلود می زنم واین کوهستان سرد مرا نا کام تر از همیشه می گزارد

.من زایر سیاه پوش مرگم واین خود حدیث شکست من است .                                                     

پرنده ی اهلی خیالم چه آرام و رام است برای آنکه به تبعید گاهم سر

می زند وگاهی بال هایش دمل چرکین دردم را مرهمی است .

         

اما دیو هفت سر کابوسم پنجه می افکند برقلبم جگر خون آلودم را می درد ومن همچنان مهر سکوت بر لب زده خاموشم . او می آید با چشم !

پوچستانش پر از هیچ خالی است..

 هیچستان محض ..

  ونمی شود در این حادثه مرگ را تجربه نکرد

 زیرا روحت....روانت در تنگنایی به اسارت د ر آمده و لحظات مجهولی است پر از پروا  ...من چرا هستم مگر دیگر بار می توان  زیست ؟ در پایان مرگ اندود این مبارزه ی پر خطر...؟ اما نه روح بی مبارزه آسمان بی ستاره است باید ستاره بارید تا چشمان نقره ای ستارگان تلالوی درخشانش آدمی را به خیال خوش آسمان شب برد. پس مبارزه یعنی تلالو درخشان آسمان روح . 



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
شنبه 7 شهریور 1388-09:55 ب.ظ

 

کاغذ پاره های روی میزم را زیرو رو می کنم

تنها نوشته ای که هیچ وقت به چشم نمی خورد

چیزی از برای عشق است

عشق یک واژه ی نا آشنا  حرام وغیر مجاز در زندگی ام

یک واژه ی وحشتناک که هیچگاه  اجازه نداشتم به آن نزدیک شوم

تا به امروز .

وامروز در سالهای پایانی زندگی ام در حسرت روزها وشبهایی می گذردکه

میتوانستم عشق را تجربه کنم ولی نگذاشتند

آنقدرصدای انعکاس پوتین ها در گوشم زنده است

که دلم به نرمی سنگ شده وبه سختی اشک.

آنقدر دلم سنگ است که تمام تپش هایش کینه است کینه ای سخت

جای احساسات نیست وقتی تکه های فنجان شکسته را در دستم   می فشرم تمام خشم را معنا می کنم هیچ کس را نمی شناسم

ساکتم ولی صدای فریاددرونم دیوار صوتی را می شکند استخوان های جمجمه ام را می لرزاند .

تنفر شیطان خشم بیزاری کینه واژه هایی است می توان از لابه لای چرک نویس دفترم یافت آنقدر فریادم که خاموش نمی شوم .

 



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
شنبه 7 شهریور 1388-09:46 ب.ظ

پر از کینه پر از خشمم امشب

پر از سکوت فریادم

کسی شبیه من نیست

من پر از داغ و پر از التهابم امشب

شرح حالم را نمی گویم می گذارم ومیروم

پر از افکار آشفته سرم

پر از بیزاری ونفرت از افکاری با قدمتی بس کهن

اندیشه های فسیل شده

قوانینی بایکوت شده

من هوای رفتنم

سرم بوی دریا می دهد پر از آشوب شبم امشب

زندگی قانونی است که بند هایش

یک به یک پر از درد است

 

در خلوتگاه ذهنم

زندگی راز مبهم ومجهولی است

زندگی ام تمام یک بغض است

صبح ها یک بغض کال و شبها بغضی سوخته

من پر از بغض های تلخم امشب

شرح داستان من باور کردنی است آیا

اگر بگویم

پر از آرزوی مرگم امشب.؟



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
جمعه 6 شهریور 1388-09:10 ب.ظ

می مانم می سوزم اما نمی سازم بلکه ویران می کنم  می سوزانم هر آنچه را که زندگی را از من ربودهر آنکس که روانم را به مسلخ برد وسر برید هر آنچه که لحظه هایم را دزدید و به دار آویخت وهر آنچه درد و رنج را برایم به قیمت گزافی خرید .مرا گوسفندی پنداشت که بی چون وچرا باید زیست

وبی چون وچرا به قربانگاه رفت وجوی خون هر کوچه وبرزنی را ساخت .

می مانم می ایستم قدم بر نمیدارم حتی اگر نقطه سیاهی به سمت قلبم می آید ...وبعد از آنکه کالبدم را از هم می درند یک گلوله ی سربی بی رحم را از میان خون مرده ام بیرون کشند  .                                              

می مانم حتی اگر ساعت ها زیر خط های نا منظم صفحه ی شیشه ای بالای سرم تکرار شود ومن در برزخی بمانم .                                  

می مانم اینگونه حال هر که می خواهد بماند بسوزد وبسازد ..  



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
جمعه 6 شهریور 1388-08:56 ب.ظ

 

سلام مدتی نبودم تازه اومدم در خدمتم .

 

 

برای نگفتن آنقدر حرف دارم

 

که زبان حوصله ام سر رفته است

 

وبرای نوشتن

 

آنقدر که

 

قلم میان انگشتانم به خواب می رود

 

 

 

 



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
جمعه 30 مرداد 1388-06:33 ب.ظ



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
جمعه 30 مرداد 1388-06:15 ب.ظ

 

سخت مثل سنگ از جنس یک قفس تنگ این یک اعتماد سست است بر شاخه ی فریب آویزان شده  سنگ سرد است سخت است وقتی پرنده امنیت یک برگ زرد لغزان را تهدید می کند خزان آغازی دوباره یافته وآن اعتماد سست بر شاخه ی آویزان فریب ریشه ی گیاه خورده

نوشته شده توسط :مستانه رجبی
جمعه 26 تیر 1388-08:49 ب.ظ

روزی که آمدم گریستم چشم گشودم از آمدن هراسیدم شناسنامه ام را با نام درد گرفتند در صفحاتش قوانینی ثبت ......   عشق :ممنوع  

آزادی :حرام

شهر تولد :جهنم عمومی

شهر فوت :جهنم انفرادی

صادره از شهر خاموش

 



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
سه شنبه 23 تیر 1388-11:25 ق.ظ

خون ما
می شکفد بر برف
اسفندی
خون ما
می شکفد بر
لاله
خون ما
پیرهن کارگران
خون ما
پیرهن دهقانان
خون ما
پیرهن سربازان
خون ما
پیرهن
خک
ماست
نم نم باران
با خون ما
شهر آزادی را
 می سازد
نم نم باران
با خون ما
شهر فرهادها را
سازد
خون ما
پیرهن کارگران
 خون ما
پیرهن دهقانان
خون ما
ییرهن
 سربازان

 

خسرو گل سرخی

نوشته شده توسط :مستانه رجبی
سه شنبه 23 تیر 1388-11:06 ق.ظ

دلم می خواست مانند کودکی بتوانم وحشانه بگریم



نوشته شده توسط :مستانه رجبی
یکشنبه 21 تیر 1388-06:19 ب.ظ











  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2